عکسها و شعر های حجت فرهنگدوست



مرا با تو بودن خوشست

خط به خط

واژه به واژه

 فراز هر شعر من، تویی!

عشق، دلتنگی

عاشقی

جز اینست مگر؟


چه عادتم کرده ام من به عطر گیسوان تو 

صمیمی ام با گل های پیراهنت

چه خواب خوشی دارم من

میان گلدان صبور تنت!

خسته از تپیدن های بیهوده در بیهودگی ها

مرا با تو بودن خوشست!


بگذار اعتراف کنم

تو از سرزمین ها جنوب عاشقی 

تو از  تبار آرامش دریای بوشهر

و از میان خرم ترین سبزینه های شمالی

تو همین که هستی

هر کجا که باشی

تو خوبی!

تو زیباترین حالت دامنه کوه، زیر بارانی

برای همیشه و همیشه

مرا با تو بودن خوشست

مرا با تو بودن خوشست





مه ای سبک‌تر از شبنم،

صبح را می چکاند بر شانه های خسته ام

هنوز خوابم می بینم تو در کنار باران قدم می زنی بازوانم را تا به صبح.


باورم  نیست اینگونه در من گمشده پیدایی،

از دورترین فاصله ها

میان این همه چشمان باز تردید

بارانم،

چگونه مرا به آغوشت خواهی رساند؟ 


دلم می خواهد

روزی که ابرها 

شدیدترین شکل عاشقی را به لبانت می آموزند

تو را میان گلدانی از توابع بخش مرکزی آغوشم

تا به ابد محکوم به عاشقی کنم!


#حجت_فرهنگدوست  



در تردید‌ هایم

بین عشق و دلتنگی

تو مثل صبحی به رنگ یاس

زندگی را برایم معنی می شوی!

من نام تو را در شبستان اصلی آسمان شنیده ام

هر بهار، با نام تو آغاز می شود:

باران.


شنیده ام،

مقدس ترین شکل عشق، باران است،

من در کدامین پشت بام

در کدامین کویر تشنه

پس کدامین لحظه زیبای هوس 

من کی پیاله ای شوم برای نزول تو بر عطشناکی گلویم؟


امشب،

من در خویش گمشده ام

مرا ببار بارانم

بگذار از غبارهای دلتنگی ات پاک شوم!


بجز تو،

من به که باید 

بجز‌ تو،

نباید بیاندیشم به کسی دیگر

بجز تو

و روزهایی که در گستردگی عشقت

زیر آفتاب می درخشید 

تن های مان

و نگاه تو

حجم تبدار رازی بزرگ بود:

«چه زود می گذرد زمان با هم بودن ها.»


مگر می شود؟

بجز به تو اندیشیدن، روا نیست

تو،

حد بی نهایت یک پهنه عظیم آرامش

بی تو،

من غمگین ترین مرد شرقی 

ساکتم، سرد

سایه ای در میان شبی تاریک

بی تو

تا ابد غمگین بودن روا باشد مرا:

دل من 

تا به ابد،

آرامش باغ های بهاری نگاهت را به یاد دارد!

مگر می شود؟

بجز به تو اندیشیدن، روا نیست مرا.


کسی آمد

از آنطرف پرچین بارانی عصر

در چشمانش،

آفاقی پر از رنگ های زنده 

میان بازوانش،

غروبی از طلا و سرب 

چه آرام می بارید در چشمان دشت 

بین ما،

تنها یک رنگین کمان فاصله افتاده بود!


کسی آمد،

و به من گفت:

من از آنجا می آیم

از اوج ها

از ابرهایی که تا زمین 

بجز فرود آمدن میان دو بال پرستو راهی نباشد!


من سیل را باور ندارم،

کسی  که آمد

به من گفت او:

من از آنجا می آیم،

از میان ابرهای بارانی،

نامش برکت بود و آبادانی

دوست شقایق ها،

دستانش پر از شکوفه های مهر 

من همیشه می دانم،

باران قاصدک خوبی هاست،

کسی آمد 

که از صمیمیت آفتاب می گفت نه از ویرانی باغ ها


تقصیر باران نیست!

راههای دهکده ما را به چپاول به سوی جهنم باز کرده اند!

خان این روستا،

خود از اهالی سیاه وحشت است،

من سیل را باور ندارم.



از سفر،

نصیبم جز باران و باز باران چیزی دیگر نبود،

از ورای تنهایی

وقتی به مرور خویش می پردازم

حس تازه‌ای در رگهای تنم 

انگار‌ میان ابرها می دوم

اگرچه روی زمین تنم،کاشته ام نهال عشقت را

اما ببین:

«دستهایم بوی باران می‌دهند!»


چند گاهیست ندیده ام تو را؟

چه‌‌ دور شده ام از خود

باید به خویشتن خویش بازگردانی مرا!

چون باد،

باید برگردم به آغوشت،

من جاده های شهرم را‌ حتی در خواب می شناسم!

ای گم کرده مرا در سفر،

مرا به خودت بازگردان،

اگرچه تنم بوی سفر می دهد

ببین اما مرا،

تر از برهنگی یک قطره باران شده ام!


اگر روزگاری نسیمی در خانه ات‌ را زد،

شاید مسافری باشد از جانب شهر باران!

دستهایت را به دور تنتش گره بزن

مگر نمی دانی،

«دستهایش شاید بوی دلتنگی

تنش بوی باران می‌دهد؟!»


#زابل

#هامون

#هیرمند

#سفر

#حجت_فرهنگدوست 

ششم فروردین ۹۸


#برای_ابد


دیروز

روز خوشی بود

از شکوفه ها، 

ترانه بر می خواست

نسیم مدام می وزید

و بالای صخره ها،

باران، نم نم در گوش ردیفی از نرگس های نو رس آواز می خواند.


با آخرین روزهای سرد،

خبر دیدار،

بر قلب های خسته ما،

پیام های عاشقانه بهار را،

صدای رودخانه  می آورد!

دیروز،

روز خوشی بود

از شکوفه ها، 

ترانه بر می خواست

نسیم مدام می وزید

من بی خیال حرف های سرد مردمان بیهوده،

انگار گل سکوت را می توانستم بچینم از دامن کوه!


مثل یک اتفاق ساده 

کاش می شد درون قلب همه ما

کمی روزهای خوش

یک بغل نوید های عاشقانه

کاش می شد بین دست‌ های تو

کمی فرصت دیدار

برای ابد، 

بهار را می کاشتیم!


#حجت_فرهنگدوست 

۲۵اسفند۹۷


ای دل من،

چون که می گردی پی خوشی های بهاران

از پس وعده های قاصدک

چه خوش خبری بهتر از نزول عشق در باران؟


ای که می روی سوی باغ های «ترشیز»

برسان پیام مرا به سرشاخه های سرو بلند «کشمر»

که پیام من،

از روزنه های پر از نور 

در هوای تمیز صبحگاهان کوههای دامنه رو به آفتاب

می رود به جانب محبوبم:

«هان ای روییده بر دامن سحر

خیال تو همیشه به سودا می برد ما را.»


 ای قاصدک بازی گوش

سر به هوای باد نباش!

تو را من به راه عشق پَر داده ام

به جانب گل محبوبه ام

به سمت او برو!

قاصدکم،

بگذر از این فصل ویرانی

بهاران را تو خبر کن

قاصدکم،

می‌خواهم تا به ابد بخوابم در آغوش همسرم، بهار.


#کنار_پنجره_اسفند


کنار پنجره اسفند

زنی با روسری سبز یشمی سپیده دم

گلدانی به دست 

لبخندی بر لب

کنار پنجره اسفند

زنی بود که بهار از گل های دامنش  می شکفت .


کنار پنجره اسفند

زیر چادر شفاف آسمان

زنی با همه حرف می زد

به عابران پیاده سلام 

به پرندگان آسمان شور پرواز

کنار پنجره اسفند

زنی،

بی خیال باد و باران

گیسوانش را به حراج چشم عابران گذاشته بود!


کنار پنجره اسفند

زنی با شکوفه های منحنی تنش

با یک مشت شعر داغ 

سر مست از شور شب پیشین

بی خیال حرف های ناربط

کناره پنجره اسفند

زنی به نام نارون

در تمامی چشمه های عطش 

تنش را در آب و آینه شست.


کنار پنجره اسفند

زنی بی خیال سیاهی های زندگی

با تن عریان 

با حسی  سبزتر از شکوفه های رها شده در باد

درست میان باد و باران

گیسوانش را به عابری آشنا سپرد 

و  برای همیشه به سوی مرزهای بی مرز 

پرواز کرد و رفت.


کنار پنجره اسفند

زنی عشق را عاشق شد!


20اسفند97

#حجت_فرهنگدوست


از پیله های تاریکی

به سوی نور

به سوی مجمر عشق بیا

من اگر اینچنین مشتاق توام،

دوباره پای نام تو،

انگار باز معجزه آغوش تو در میان است!


حرفی بزن!

برای لذت شنیدن صدایت،

آوازی نذر گل های سرخ باغ،

یا شعری دوباره برایم بخوان

بهار نزدیک است ای باغبان وجودم،

آخر کاری بکن!

مثلا،

دستهایت را میان گلدان تنم بکار،

من اشکهای بسیاری پای این نهالک های دلتنگی ریخته ام،

کاری بکن.


شرمگین نیستم من از موهای سپیدم

دوری و دلتنگی از تو

برف بود بر این پیکره

وقتی تو نیستی

انگار نبض زندگی کندتر می زند

کاش بدانی بهار بی تو

ادامه سردی زمستان است.


بهار نزدیک است

و من دلم آغوش گمشده کسی را می خواهد،

کاری بکن!

۱۹اسفند۹۷


می نویسم باز امشب

از عشق و با عشق برایت شعری،

برای نوشتن،

/که می دانی نوشتن از تو تمامی زندگی منست،

به برکت نور تو محتاجم

دنیای من 

بی تو چه تاریک،

تا تو هستی در اندیشه ام،

دروغ است نور روز!

این شعرها به راستی می دانند،

من به نور تو،

من همیشه محتاجم توام.


واژه‌ها،

کلمات را می آفرینند

کلمات،

شعر ها را 

و من تو را بیش از واژه‌ها، 

تو را فراتر از تک به تک کلمات شعرهایم دوست دارم!

حرف تو که می شود

خودم را میان گلدان هایی بافته از نور 

تو را میان دیوانگی ها قبلم می بینم!

ای خدای کوچک من! 

الهه ایی که روزی دهنده

جانبخش واژهای شعر منی،

من به نور تو،

من همیشه محتاجم توام.


هر پاره از تنم

هر واژه از این شعر،

ساده بگویم،

تو در من

من در تو گم شده ام!

ما سالهاست در هم تنیده

گمشده با هم و برای هم 

انگار تنها عشق می یابد ما را!

تو 

تمام بارو من به خدایان

تمام وعده های دروغین بهشت

تو مرا تهی کردی از همه چیز!

اکنون در عصر مدرن بدون خدایی

از بهشت های دوردست

از قالب های پوچ زیبا

حتی از خودم بیرون آمده ام

دیگر مرا نه خدا و نه خانه ایی!

کوچه به کوچه،

هرکس را که دیدم

گفتمش که تو را دوست دارم!

کاش تنها تو می دانستی

من به نور تو،

من همیشه محتاجم توام.


هیچ کس جز تو،

پرواز عشقمان را به اوج نمی رساند

تو به من آسمان را 

تو به من،

من عاشق خودت را هدیه دادی!

ای مصلوب گشته کلمات عاشقانه

ای کبوتر آشنای بام های چشمانم،

نگذار آسمان قلبم خالی شود از پروازهای عاشقانه ات

من به نور تو،

من همیشه محتاجم توام.

۱۹اسفند۹۷



 



#برای_تو


در شرقی ترین آغوش اسفند

می ایستم و سلام می دهم به بهارک جانم!

این قاصدکها

همه ی پرندگانی که آمده اند پی  نوروز 

این تازه شکوفه ی زده بر درختان نو رس سیب

کجایند این پرستوهای بر آستانه هماغوشی باد و بهار و باران؟


می دمد از جان من 

شکوفه های قدیم عاشقی باز با بهار

یک نفیر 

یک آواز گمشده در هزاران سال پیشم انگار

همان که همیشه دلتنگ تو بود

خواهد بود

خواهد ماند

می شناسی مرا هنوز؟

منم!

این من جا مانده از تو

تنها منم که در آستان نیم قرن عشق یک سویه

هنوز مست عطر پیراهن توست

نمی شناسی؟

این منم که بر آستانه سالی دیگر

در یک دست نام تو 

در دست دیگر دارم  چشمه ای شعله ور از عشق!


من زمان خستگی بنفشه ها را تاب آورده ام

من آخرین تپش جای مانده برفهای اسفندم

من ترانه ای خفته در ذهن شاعری گمنام

انیس بازوان تبدارت

نمی شناسی مرا هنوز؟

منم!

آنکه بر آستانه سالی دیگر

در یک دست نام تو 

در دست دیگر دارم  چشمه ای شعله ور از عشق!

منم

این من جا مانده از تو.


طاقچه ای از غبار خاک گرفته کویرم

آینه یی از عطر تن لیلی

برق چشمی از نگاه مجنون

عزیزم!

زندگی را با من مهربانه تر بازی کن

که در این فصل ویرانی های نامراد

جز تو مرا سرآغازی نیست!


کاش آدمی هیچگاه عاشق نمی شد

کاش نسیمی نمی وزید میان گیسوانی

کاش هیچ گندم زاری من و تو را شیفته باد نمی کرد

کاش محبوب من از جنس سنگ و آهن نبود!

کاش صبحی می آمد 

روزی به نام:

 «مرا باز هم دوست بدار!»


#حجت_فرهنگدوست 

13اسفند97


هر شب،

آنگاه که کامل می شود ماه بر نازک سطح برکه ها

تو نیز 

در حسرت چشمان من تکثیر می شوی!

تو نمی دانی 

اما چون یک گل سرخ

می رویی هر دم میان گلدان سرخ قلبم،

کبوترم،

تو چه می دانی که، 

میان حروف سرخ لبانت

این منم که از عشق می خوانم آواز.


آنکس که هر صبح 

به سراسر گیتی نور می بخشد،

هر نگاهش 

طعنه می زند به خورشید کیست؟

کیست که صدایش،

نازک تر از ترنم ترانه های جویباران،

کمند گیسوانش

طنابی بر حلقه انبوه خاطراتم

کیست که نمی داند،

بار سکوتش سنگین‌تر از هر غمی درون مرا می کاود؟


تو از بلندی های سخاوت 

تو باران خورده صخرهای بادگیر

لاله ای روییده در قله های رو به باران

تو آواز سرزمین های دوردست خوشبختی

تو سپید کبوتر افق های دوردست آرزوهای من

و چه نام دشواریست زندگی 

اگر تو نباشی در حلقه بازوان هر لحظه عاشقی.

ای رنگ هر واژه شعرهای من، تو!

معانی کلماتی 

مفهوم بلند هر شعر عاشقانه

تو خود خود نور،

گاهی هم چون خورشید

یا سحری که می‌نوشد  نور را از چشمه های روشنایی

کاش می دانستی،

 هر لحظه در من تکثیر می شوی

به نور، به شادی



سایه_قدیمی


از آن عشق قدیمی

مانده همراه من سایه ای،

قدیمک سایه ایی 

چه زیبا 

چه آرام سایه ایی،

چه بس وفادار

چه بس آشنا

سایه ای قدیمی تر از هر عشق قدیمی.


من در تاریکی های خویش

می نوازم زلفان عشق قدیمی خویش را

همان سایه

همان که در تاریکی های خویش

می پذیرد مرا در آغوشش

چه مهربانانه 

چه ساده و صمیمی.

چگونه ترکش کنم سایه ام را؟

همه رفته اند از کنارم

گذاشته اند مرا بر دارم

اما

همیشه آن سایه است که می آید به سراغم.

همان سایه

همان که در تاریکی های خویش

می پذیرد مرا در آغوشش

چه مهربانانه 

چه ساده و صمیمی.


چه می‌ داند آن سایه

از هر تپش قلبی که می تپد به یادش

هر لحظه،

چه زیبا عالمی دارم من از این یادش،

آن سایه

همان که در تاریکی های خویش

می پذیرد مرا در آغوشش

چه مهربانانه 

چه صمیمی.


باورم نیست که رفته او از برم،

بیهوده نیستم من در این باور بیهوده و هیچ در هیچ

نداند کسی دردم را

مگر کسی که گم کرده یک شبه عشقش را 

چون سایه ایی 

شبحی که رفته و نمی آید دیگر 

زندگی بی عشق چیست؟

هیچ اندر هیچ!


کاش باز آید آن نفس

آن سایه روشنتر از خورشید

همان که در تاریکی های خویش

می پذیرد مرا در آغوشش

چه مهربانانه 

چه ساده و صمیمی.


#حجت_فرهنگدوست 

یکم اسفند۹۷





به کوتاهی یک روز کوتاه پاییز

میان شادی امواج گرم خورشید

سبک و چالاک

چه سرخوش من به سمت صدایی برگشتم

بالای سرم

توده های سپید ابر

مقابلم،

قامت ستبر «هفت شاخ»

نکند،

شاید هم من انگار دوباره در خواب لمس می‌کنم گونه هایت را؟


و آن صدا،

/صدایی که می‌شناسمش من سالهای سال،

چیزی شبیه صدای خنیاگر باد 

یا نسیمی نوازشگر میان انبوه کاج های «سید مرتضی»

و قامتی که به یاد دارم من از «او»

شاید

«سرو بلند کشمر»

و حواسی که بند به بندش به حواسی کسی بسته!

نکند،

شاید هم من انگار دوباره در خواب لمس می‌کنم گونه هایت را؟


به کوتاهی یک روز کوتاه پاییز

میان امواج گرم خورشید

به سمت صدایی برگشتم

بر اوج آسمان

میان توده های درهم درهم سپید ابر

یک فوج بی خیال کبوتر پرواز می‌دادند فلسفه حواسم را

نکند،

شاید هم من انگار دوباره در خواب لمس می‌کنم گونه هایت را؟


ای بیکران تر از هر آبی

 شاید دیگر نتوانم بهتر از این توصیف کنم دلتنگیم‌ را!

من بیدار بیدارم!

نکند اما،

شاید هم من انگار دوباره در خواب لمس می‌کنم گونه هایت را؟


#حجت_فرهنگدوست 

ترشیز

۱۸آذر۹۷


یک به یک

خانه ها می افتند در سیل

زنی

گل های امیدش را می دوزد به گوشه  روسری اش

دستانش رو به به آسمان

و می درخشند چشمانش هنوز،

از عشق شب پیشین!

اگر چه سیل

عطر گیسوانش را می برد با خود

اما مانده کمی در بازوانش امید


درشب تنهایی

باد زوزه می کشد مرگ را

درختان

یکی یکی می افتند در سیلاب

امشب

تمامی آرزوهای زنی 

می رود به سوی ابرهای سیاه!


امشب،

یک به یک

خانه ها می افتند در سیل

و زنی با تمامی گل های روسری اش

دیگر فردا را نخواهد دید.


جمعه ۱۶ فروردین ۹۸




مرا با تو بودن خوشست

خط به خط

واژه به واژه

 فراز هر شعر من، تویی!

عشق، دلتنگی

عاشقی

جز اینست مگر؟


چه عادت کرده ام من به عطر گیسوان تو 

صمیمی ام با گل های پیراهنت

چه خواب خوشی دارم من

میان گلدان صبور تنت!

خسته از تپیدن های بیهوده در بیهودگی ها

مرا با تو بودن خوشست!


بگذار اعتراف کنم

تو از سرزمین ها جنوب عاشقی 

تو از  تبار آرامش دریای بوشهر

و از میان خرم ترین سبزینه های شمالی

تو همین که هستی

هر کجا که باشی

تو خوبی!

تو زیباترین حالت دامنه کوه، زیر بارانی

برای همیشه و همیشه

مرا با تو بودن خوشست

مرا با تو بودن خوشست





میان من و تو

می درخشید غروب  تازه تر از صبح

یک دم، 

نگاه من به زیبایی تو بود!

نسیمی سرگردان

آرام آرام

از میان التهاب بازوان من و تو می گذشت!

خزیده بود، شهر زیر پایمان

فارغ از هیاهوی مردمان گیج و گنگ.


من و تو،

زبان شیوای لمس های عاشقانه

انگار  در هوای بهار به هم تنیده شده بودیم

یاد آن کولی افتادم که می گفت:

تار و پودی از یک قالی هستیم من و تو!

 

من

عطر قدیمی تن تو را به یاد دارم

و می دانم در آسمان ملتهب چشمانت

هزاران کاکوتی ریشه دارد!

من بارها،

هماغوشی دو پروانه بی قید را در کف دستان تو دیدم!

بارها دیده ام

از تن تو فرصت ها ی  «نیاز من به تو» می روید!

می دانم، می دانم

در هر چشم تو یک جفت کوکبی سپید خانه دارد

 با تو من

سرکش ترین بارانم!


چون گلی روییده بر تن صحرا

بخوان نامم را

مرا به آغوشت بپذیر!

،

بی پروا کن تنم را در آغوشت.

 

 روایتی است قدیمی

شنیده ای گاهی عشق در بستری پر از شعر آغاز می شود؟

می دانستی گاهی برآورده می شود،

تمام آرزوهای یک مرد در گل های دامن یک زن ؟

 



مرا اینگونه خوش است!

همین هم پا به پای باران باریدن

سبک و بی قید

در کلاف سپید کلم گونه ابرها گم شدن.


تا سلامی دیگر به دشت ها

مثل لذت شکفتن یک شقایق در کویر

همینگونه در سفر،

همیشه پی تو بودن مرا بهتر است!

بهتر است برایم در جستجویت

تا شکفتن در راز یک گل سرخ

تا رسیدن به توابع بخش مرکزی آغوش بس دهاتی تو!


مرا همینگونه بخواه!

در همین سرانگشت احساس خوش وصال

 پشت پرچین باران خورده آرزوهای یک تاک 

لا به لای  نورهای تابیده بر شبستان مسجدی فراموش شده

در ادامه یک صبح خوب

شاید برآمده از آغوشی تر از .


در همه سوی من چه بسیارند!

اما،

چه بسیار های کم سو در اوج تاریکی 

در میان این همه سیاهی 

من چه بیهوده در تلاش ردیف کردن خورشیدم

کاش می شد همیشه خورشیدکی در جیب داشتم.


مرا اینگونه خوش است،

پی کهن ترین یار بی حواس!

سفر برایم خوب است،

پریدن،

از دیاری به دیاری دیگر

از آن بام به این بام

می‌خواهم سبک‌تر شوم از تمامی بادها

شاید،

پی یک راز گمشده،

 قدیمی تر از تمامی افسانه ها:

کاش می شد، در آخرین دیدار،

یک مشت خوشی

کمی نوازش

کاش می‌شد، 

قسمتی از حس زیبای با«او» بودن را پنهان کرد!


دلم تنگ است برایت،

پیشم بمان، رفیق!

اگر شده یک لحظه بیا و بمان برایم

اندکی از تو خوبست،

برای این‌همه دقایق بلند بی کسی

برای سرتاسر بی مرز این روزهای مبادا

دلم تنگ است برایت،

پیشم بمان، رفیق!

پیشم بمان، رفیق!


حجت فرهنگدوست

شنبه۲۴فروردین


#لمس_کن_مرا


دورتر از من باش

اما روی از من مگیر

بگذار نگاهت،

/این همیشه جاویدان خورشید 

بازهم چراغی باشد بر تاریکی های قلبم.


ایستاده کنارم باش!

تمامی چراغ های رابطه را خاموش کن

بکش پرده های روشن روزهای خوش با هم بودن را

ببین این عشق رویاهای تو 

اکنون در بستر ناامیدی

در رگ هایش هنوز می تپد شوق دیدار

نگاه کن مرا:

من ثمره یک عمر در فراغ تو،

 منتظر تو بودنم!

لمس کن مرا!

تو مرا همیشه آرامی

تو مرا همیشه در سینه جاویدان

لمس کن مرا


نگاه کن مرا!

من همان بودم که بر پشت خود می کشیدم 

تمامی رایحه های پونه های وحشی

در آن شب سرد وحشی زندگی

من و ستارگان شب

تنها تو را می‌پرستیدیم

ما،

/من و تمامی قاصدک های عاشقت

وقتی که همه دیوان روزگار

تو را تنها میان انبوه غم ها،

دست در دست تقدیر

 به اسیری شبی بی انتها می بردند!

نگاه کن مرا:

من ثمره یک عمر در فراغ تو،

 منتظر تو بودنم!

لمس کن مرا!

تو مرا همیشه آرامی

تو مرا همیشه در سینه جاویدان

لمس کن مرا


چراغ های روشن از دروغ های تاریک را خاموش کن

بگذار سر انگشتان شب 

بکاود ظلمات اندوهگین بین من و تو را

بگذار 

هزاران صخره

 تنهایی

بازهم در سکوت ممتد ما

همچنان نعره کشان آواز بخوانند،

حتی در دوردست‌های جدایی،

ایستاده باش کنارم

امشب اما کمی نزدیکتر بیا

بگذار بر قلبم، دستان صبور مهربانت را 

من،

در این سیاهی بلند دوردست

می خواهم بازهم 

با تو مرور کنم حس خوب زندگی را .


نگاه کن مرا:

من ثمره یک عمر در فراغ تو،

 منتظر تو بودنم!

لمس کن مرا!

تو مرا همیشه آرامی

تو مرا همیشه در سینه جاویدان

تا ابد

لمس کن مرا


۲۹فروردین۹۸

#حجت_فرهنگدوست

@HojjatFarhang


در منی

همیشه با من و همراهم 

در منی،

میان این تن پر شورم

تو حس بوسه بر بازوانم 

تنهایی مرا تنها تو می فهمی 

نیستی اگر

اما تو خانه ی من در خانه ام 

تو همیشه هستی، در هستی ام

در من انگار

همیشه تکثیر می شوی

تمام راه‌ موازی تنم،

راهی ندارد بجز آغوش متقاطع تنت:

دنیای من شاد است از داشتن تو،

«من عاشق فتح کردن برج لبخند های توام!»


در منی،

انگار بجای من

تو شاعر گیسوانت هستی!

گذشته و آینده ی «حال خوش» منی!

نام دیگر تو چیست؟

«تو زمان حال ساده ی عاشقی های منی!»


زمان را بگو،

 برود از ساعت های بی تو بودن!

در قلب من،

تو ساعت خوابیده 

در تقاطع آینده و گذشته

گذشته و آینده ی «حال خوش» منی!


گاهی یک نفر

با نگاهی

 مرا به اعتراف سکوت می کشاند

لهجه خورشید دارد

و سایه سرخی بر تن،

از نوادگان اردیبهشت است

و همراهش کمی باران های زود صبحگاهی

زندگی چیست؟

عطر هم‌آغوشی میان پونه ها

دم کرده چای کوهی

صعود هایی به سمت نور

و شوق فتح هزاران بوسه در سپیده دم

 و دیگر هیچ!


بی تو،

ذهن را باید فراموشی داد؟

همه می دانند،

هر کس به سهم خویش

عشق های پنهانی در سینه دارد

گاهی یک نفر 

پشت پلک های سحر

همراه با نوای باران تو را دیوانه می کند!

و افسوس که نمی توان نامش را گفت.



در طول این شعر

من شرحی نوشته ام از سطور مرموز «یک وصل دشوار»

همه نام هایت،

در من نفس می کشند

همه وجودم،

گاهی از تو می پرسند

هیچ کس اما نمی داند نام تو را

تو 

گذشته و آینده ی حال خوش منی!

نام دیگر تو چیست؟

تو زمان حال عاشقی های منی!


مرا عبور بده از همان که بودم 

به همانی که باید باشم:

«چه سخت است دیدن دیگرانی که تو در آن نباشی!»



با قلمی از جنس نرم بوسه 

بر تاول های پیکری که نای رفتن ندارد

چگونه باید بر لبان بی رمق نامه نوشت؟


تو قامت بلندی از کتمان

من شعر کوتاهی در یک دنیا بی وفایی:

اینچنین با زلف های سیاهت

آن چشمانی که در فریب دل ها یدی طولانی دارد

من که یکبار بیشتر تو را ندیدم!

چرا زیر باران راه می پیمایم سیب سرخ گونه هایت را؟


هزاران سال اگر بگذر از مرگم

من همان یکبار طعم ناقص بوسه هایت،

من همان دست «دست  نیافته» به آغوشتت را به خاطر دارم!

همچنین است که تو باید به خاطر بسپاری

اشکهایی که شستشو می داد چاله های گونه هایت را

در بهاران دیدی چگونه با رفتنت مرا دستخوش پاییز کردی؟


نه خبری از کمیته های انقلاب اسلامی،

نه شلاق های پشت پاترول چهار درب 

نه در ملأ عام اعلام رای دادگاهی

نه اعدامی در دل شب،

من فقط دیشب یک خواب ساده دیدم!

خواب دیدم،

یکصد هزار ستاره، دست در دست ماه

آماده هبوط عشقند!

سالهاست که در خود مانده ام،

من کجای ماجرای عجیب زندگی ام؟


سالهاست، هر روز ساعت ۱۲،

کنار ظهرهای داغ دهه شصت

درست دم در مدرسه انقلاب،

حتی پس از اعدامت،

هر روز بازهم منتظرم تا تو بیایی!


آه ای تنها از تو مانده چند استخوان،

ببین دیگر تفنگی از توابع انقلاب ندارم،

میراث من،

تنها همین چند خط شعر که می گوید:

آه عشق بی سرانجام،

تو غمگین تر نهال درخت انقلابی!



#حجت_فرهنگدوست



تهی تر از همیشه،

پنجره ایی از گرد و غبار

کوله ای پر از شن های بیابان

خانه ایی از خاطرات پژمرده

انگار از نسل روشنی های شب

افسوس که،

فروغ سایه های کاج در درخشش ماه نیستم!

انگار فصل ما نیستی ای «بهارک جان»

که نمی دانی،

دلتنگی انس غریبی دارد با پاییزی که در بهار رخم را زرد کرد!

امشب،

بر جاده شب عاشقان پیدا نبودی!

ندیدن انگار حصار بلند دیدارست


زمان در کلبه من،

فصل باد و باز هم باد!

انگار دستانم را بسته اند به پنجره های آتشکده یزد

بر آخرین پله کوره های مرده سوزی 

زنده زنده می سوزم و می سازم

کجایی این زندگی پنهانی؟

هستی برای همیشه

بی آنکه کنارم باشی!

زمان، 

/در چشمان من

خسته ی روزهای بلند بیهودگی ها.


بگذار بگویمت،

میان این همه زندگانی

همه کورند

چه بسیار انبوهی که گوش می کنندت اما کرند!

تنها منم که با یادت مست باده و بادم

می دانی؟

می دانی یادت همیشه در خالکوبی های هر روز من 

بازو به بازوی خفته است؟


ای آمده از دورهای دور،

ناخدای کشتی غرور،

بر صحن ساحل خاطراتم

آرام تر قدم بگذار!

بدان با ندیدن

هرگز مدار عشق را نمی توان با سکوت اندازه کرد!

حرفی بزن که از سکوت توست،

اگر اینچنین لرزان است قدم های عشق.


افسوس که عمر به پایان رسید

و نبودم من کنار آرامش نم خورده خاکی که تو را غبار بود!

هرشب می اندیشم به آنکه باید باشد و نیست

خلاصه آنکه:

در من پنجه دلتنگی

می نوازد انگار سیم آخر زندگی را!




#ابدیت

همه چیز رو به زوال است

روزی

تاریکی دنیا را خواهد بلعید

و خورشید سرد و خاموش خواهد شد

ماه،

دیگر شمع محفل عاشقان نخواهد بود

و بستر دریاها جسد ماهی ها را در خود خواهد بلعید

روز که نمی دانم کی تقدیر من خواهد شد.


روزی

/که نه من باشم و نه تو

روزی که نمی دانم سنگ ریزه های کالبدم را باد به کدامین سو خواهد پاشید

روزی

تمام گل های سرخ شعر عروج را بر تن باغ خواهند نوشت

کاش می شد

در آخرین روز زندگی ام

 کاکتوس برایم گل بدهد!

آخر من با کاکتوس ها همیشه مهربانم


روزی که نمی دانم،

تمامی خط به خط شعرهایم در کدامین دریا غرق شده اند

متن های عاشقانه ام را در کدامین کوه باید بجویم


من ارثیه ای از این دنیا ندارم

می خواهم اما تنها یک عبارت از من

/تا به ابد

بر گونه های مهربانت بر جای بماند:

«تو را من دوست داشتم و دارم و خواهم داشت.»



#سپیدار_مهربانی

لب جو،

یا میان این باغ 

کاش برای همیشه باشی ای سبزترین سپیدار مهربانی

خواب دیدم چکاوکی را که می گفت،

تو آخرین نغمه های بهار

در واپسین روزهای فصل عاشقی گل سرخ

نام دیگری نداری جز بلندای عشق!


گذر از تو

حس بد عبور بی هدف

سردرگمی های گیج یک فاخته بی جفت

گذر از تو

بی مرزی عبوس حادثه،

تلخ، 

مثل عبور قاصدک از پشت بام بهاران

گذر از تو

مثل دل کندن از آخرین روزهای خرداد

عین وداع با ابرهای باران زای زندگی.


کاش می دانستی

تو بهترین زاد روز بهاران،

مژده باران از میان فوج  ابرهای ارغوانی بهارانی!


تو،

مژده بهاران که بودی

از جنس ماندگار عشق هم باش

تا پی گریه نباشند این چشمان جسور بی باران!


بر بام بلند عشق

با بالی شکسته

غمگین دلی بر پشت 

رمز کدام نفرین تو را جدا کرد از من؟

افسوس!


 ای رمز و راز مهربانی

ای محبوب تر از هر محبوبی

ای نزدیک تر از من به من!

در نگاه تو

هزاران فاخته می خوانند مرا به تو

دریغ می‌کنی مرا از نگاهت؟

افسوس!


رازی نیست

رمزی نیست

این تنها اشتیاق من است به تو

زندگی یعنی،

من دوستت دارم!

تو برایم،

چون آوازی می مانی در کوچه‌ باغ های بی نهایت آفتاب

تو،

مثل بوی محبوبه شب

مثل نجوای ساحل و دریا

تو مفهوم دیگر زندگی



وقتی از هجرت گفتی

دلم را غم گرفت

مثل بیدی که حس کرد ضربه های تبر را

از خودم بارها پرسیدم،

تو که نباشی به کجا باید رفت؟

غمم از افراط تنهایی 

وفور غصه در قلب کهنه ام نیست،

چه خیال کردی؟

نیستی

و پنداشتی فراموش می شوی؟

چه خیال کردی؟


اگر بازگردی

من هزاران شعر خواهم خواند در سیاهی آغوش گیسوانت

و

دوباره به مردمان شهر بی عاطفه خواهم گفت:

با تو،

زندگی فهم ساده‌تر عشقست!



#حال_خوب_من


به یاد تو هستم،

حتی اگر دور می شوی از من

حتی آنسوتر از دورهای دور

من که یاد تو را می نهم همیشه در کوله بار یادهایم،

تو‌ را اما نمی دانم،

و اگر می پرسی

/پس از سالها،

حالم را

حال من خوب است!

حتی کمی خوب تر از خوب!


این بهار که بگذرد

دیگر افسوسی مرا بدرقه نخواهد کرد

این تابستان هم بدون حادثه خواهد گذشت

من دیگر ذوق پاییز های رنگارنگ را نخواهم داشت

و زمستان پای هیچ سپیداری 

با برفهای عاشقی قراری ندارم

انگار خوابی مرا برای همیشه در ربوده

من بیدار نخواهم شد

و تو می دانی که چه باید کرد!


کاری از هیچ کس بر نمی آید

برای کسی که خودش را به خواب زده

مگر برای من،

منی که همیشه با دستان تو می خوابیدم و با لب های تو بیدار


می بینی؟

می بینی حالم چه خوب است ؟


#حجت_فرهنگدوست 

خرداد۹۸


#برای_صلح
#برای_ستارههای_پرپر_شده_کابل
#افغانستان


نام تو چیست؟

از تپش سوزان عشق

از تکرار یک واژه پرسیدم:

دوستی!


خسته از نفیر نفرت

کنار صلح شب کابل

هنوز بوی خون تازه است اما.


 شبیست رویایی

و من از عشق تو مدهوشم

رویا از تو

من در پایین دست خیالت

با یادت هماغوشم.

ای دریغ که کودکان را کشتیم!

ای دریغ که به هوای بهشت

پدران کار

ن عشق

فرزندان افغان را بیهوده کشتیم.


سبکم انگار

اما غم تمام کوه‌ها بر دوشم

تشنه تر از هر خارم 

آب تمام دریاها اما بر دوشم

خسته از تمام طبل های جنگ

می خواهم این ندا را بشنوم:

صدای صلح کابل در گوشم.


#حجت_فرهنگدوست 
@HojjatFarhang


#برای_معصومه 

#انتظار


معصومه ام

امروز جمعه است

معصومه جان،

جمعه های حواس من بیشتر به آسمانست

من و تمامی سرزمین های تشنه آرامش

ما هم منتظر تو هستیم که بیایی.


معصومه ام،

میخواهم برایت تازه شعری بخوانم

غزلی تازه و بس عاشقانه

معصومه،

سخت است دیگران را دیدن و تو نباشی!

چه کنم تو بیایی؟


چشم هایم را می بندم،

به سمت نور، 

بر روی ابرهای خیس گام می زنم

شاید تو را پیدا کنم میان آخرین ستاره های شب،

معصومه، به صدایم 


به من گوش کن!

میخواهم 

در آغوش زندگیت 

بازهم شعری از باران بخوانم

من تو را در خاطرم می خوانم، 

پیش از آنکه

تو بر مزارم قران بخوانی.


آدینه، اول بهمن۹۵

#حجت_فرهنگدوست


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

Lauren تولیدکننده سیستم های روشنایی و ال ای دی در کرمان فروشگاه محصولات گرافیکی مجله ي پوست ، مو و زيبايي Tanya مشاوراملاک بختگان فایل انسجام نرم دنیای از خوشمزه ها